تبلیغات
شیفتگان اهل بیت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : ابوالفضل مقدسی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شیفتگان اهل بیت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 27 فروردین 1391 :: نویسنده : ابوالفضل مقدسی
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.



نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :


شبی پسر کوچکمان نزد مادرش،‌‌‌ که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد. همسرم دست‌هایش را با حوله‌ای تمیز کرد و نوشته‌ها را با صدای بلند خواند. پسرمان با خط بچه‌گانه نوشته بود:

صورتحساب
——————
-کوتاه کردن چمن باغچه ۵‌ دلار

- مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار

- مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار

- بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار

- نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار
———————————————————————-——-
جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارات را نوشت:

- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

- بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی‌هایت هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من، به تو هیچ است.

وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از شک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه کرد، گفت:

“مامان……………… دوستت دارم.”

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلابه طور کامل پرداخت شده!



نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :



یك متخصص كامپیوتر صاحب دوقلو شد حدس بزن نام بچه ها را چی گذاشته؟؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : من وتنهایی، 
برچسب ها :


جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : ابوالفضل مقدسی
چند سال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
 ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.»
رفتم خواستگاری؛ 
دختر پرسید: «مدرک تحصیلی ات چیست»؟
 گفتم: «دیپلم تمام»!
 گفت: «بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه».
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ...... برگشتم؛
 رفتم خواستگاری؛
 پدر دختر پرسید: «خدمت رفته ای»؟
 گفتم:« هنوز نه »؛ 
گفت: « مرد نشده نامرد! بز دل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ 
رفتم خواستگاری؛ 
مادر دختر پرسید: « شغلت چیست »؟
 گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛
 گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».
 رفتم کار پیدا کنم؛
 گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ 
رفتم سابقه کار جور کنم؛
 گفتند: « باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
 دوباره رفتم کار کنم؛
 گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ 
گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». 
گفتند: « برو جایی که سابقه کار نخواهد ». 
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. 
گفتند: « باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛
 گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». 
گفتند: « باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
 رفتم؛ 
گفتم: « باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». 
گفتند: « باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ».
 برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7